عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

چکاپ دوم

سلام ملوسک مامان روز 28/10/1393ملاقات دوم با خانم دکتر مظاهری داشتیم طبق معلوم با بابایی رفتیم به سمت مطب تو زمانی که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه یکمی رفتیم خرید که چند وقت بودم دنبال شلوار لی بارداری بودم که تونستیم یه شلوار لی بارداری خوشکل بخرم. بعد از چکاپ فشار و وزن انتظار داشتم صدای قلبت را بشنوم گفتم خانم دکتر صدای قلبش را نمی شنویم گفت شما توی هفته 12 وتوی هفته 14 به بعد می تونیم بشنویم من خیلی ناراحت شدم آخه واسه شنیدن این صدا لحظه شماری میکنم دکتر گفت بهتر که استراحت کنی و فقط زدن آمپول را ادامه بدم و برام سونو و آزمایش سلامت جنین نوشت تنها مشکلم کمبود ویتامین D  بود که دکتر گفت باید لبنیات بخصوص کشک زیا...
4 اسفند 1393

و دوباره.....

 عزیز مامان دوباره  خودت را برام لوس کردی  دوباره لکه بینی ولی این بار مثل قبل نترسیدم فقط سریع آمپول proluton depot را زدم و به خدا گفتم بی ازن  تو برگی از درخت نمی افتد بچه من دیگه قلب داره خودت محافظش باش وهمین فکر آرومم کرد اره مامان عزیزم دیگه سر کار نمیرم میدونم دلت تو می خواد خونه باش و همه وقتم را با تو باشم و به تو فکر کنم منم قبول دارم عزیزکم خودم هم لذت بیشتری میبرم ولیییییییییییی در این حین سرما سختی هم خوردیم همش نگران تو بودم نگرانی به خاطر این بود که شکمم کوچک شده  ویارم بیشتر ولی همه بهم میگفتن روی جنین تاثیری نداره عسلکم یه دنیا دوست دارم از زمانی که امدی تو شکمم زندگیمون را بیش از قب...
2 اسفند 1393

حال و احوال روزهای دو ماهگی

سلام عزیز مامان امدم برات از این روزها بگم عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه یک هفته ای برگشتم سر کار، از روزی که برگشتم احوالات من که بهتر شده حداقل اون بی خوابی ها که دیگه به سراغم نمیاد خوابم منظم شده ، اعصابم راحتر شده ، دیگه حوصلم سر نمیره ...ولی فکر نکنی من فکر خودم بودم به خدا اگه بدونم کوچکترین مشکلی برای تو هست 1روزم نمیام . ولی مامانت کلی مشورت کرده برگشته سرکار فرزانه جون میگفت این طوری کمتر مشکلات حاملگی را حس میکنی  واین که توی خونه حوصلت سر نمیره که اعصابت  خورد بشه و اگه اعصاب راحتی نداشته باشی روی نینی تاثیر بدی میزاره .واقعا هم درست میگفت اصلا صبحها سر کار مشکلی ندارم همکارم  و مدیرم هم خیلی م...
20 بهمن 1393

ما برگشتیم خونه

سلام عشق مامان 20روزی بود که رفته بودیم خونه مامان مهشید عزیزم خیلی بهشون زحمت دادیم همه شون خیلی به فکرم بودند مواظبم بودند هروز  عصر یکیشون برامون تنقلات میخرید یک روز خاله شیرین یک روز خاله بهاره یک روز دایی محمودت یک روز که خاله بهاره از امتحان امده بود فیلم رد کارپت را گرفته بود گفت برای اینکه حوصلت سر نره خریدم. باباجونم همش چیر های نوبر میخریدند. از دست خاله شیرین کلی میخندیدم مامان مهشید غذا خوشمزه میپخت ،بدون که بگم کارهام را میکردند ممنونم از همشون. به من که خیلی خشک گذشت امیدوارم به توهم خوش گذشته باشه. بعد  دکتر تصمیم گرفتم بیام خونه هرچی مامان مهشید اسرار کردند دوباره بیا بریم خونه ما گف...
5 بهمن 1393

اولین چکاپ

سلام عزیز مامان قربونت برم عسلکم سه شنبه 30/10/1393 برای اولین چکاپ رفتم پیش خانم دکتر البته قبلا هم رفته بودم ولی این دیداری بود که از اون به بعد جزء یک خانم باردار پیش خانم دکترتلقی می شدم خیلی بد که وقتی می فهمی حامله هستی تقریبا تا ماه بعد برات هیچ کاری نمی کنند اصلا انگار حامله نیستی همه چیز از زمانی شروع میشه که قلب کوچک شما تشکیل بشه اون روز خیلی استرس داشتم همش به مامان مهشید و بابا علی میگفتم نکنه قلبش تشکیل نشده باشه که اونهام کلی دلداریم میدادند خلاصه با مامان مهشید وبابا رفتیم دکتر یکم طول می کشید تا نوبتمون بشه ولی من که حوصله نشستن تو مطب ندارم رفتیم یه سری به مغزه های اطراف زدیم بعد یک ساعت برگشتیم. ک...
3 بهمن 1393

دلنوشته ای برای مادرم

مادر، دوست دارم چون کبوتری بر پنجره قلبت بنشینم و بال فروتنی بر زمین بیفکنم. دوست دارم که زلال کلامم را از مروارید ادب و مهر پر سازم و بر دل خسته ات ببارم. دوست دارم که دست به دعا بردارم و خدا را به آیات خودش بخوانم که «پروردگار من، پدر و مادرم را مورد لطف خود قرار ده، چنان که آنان در کودکی مرا پروراندند .»   مامان مهشید عزیزم حالا که خودم  بچه دار شدم می فهمم چقدر برام زحمت کشیدی چقدر بخاطرم استرس داشتی چقدر چقدر... عزیزم مادر مهربانم زبانم قاصر است از گفتن خوبی های تو از تشکر کردن از تو تنها قطره ای اشک می توانم در مقابل این همه محبت بریزم ممنونم بخاطر همه چیز، مادر مهربونم حلالم کن زمین خوردن چه زیباست ...
1 بهمن 1393

این روزهای ما

سلام عزیزم  امیدوارم حالت خوب خوب باشه عزیزکم امدم از این روزهای یکم پر استرس بگم کوچولو نازم اول بگم که یکی از فامیلهامون رئیس بخش نوزادان یکی از بیمارستان های اصفهان که فکر کنم تا آخر بارداری حتی وقتی به دنیا امدی خیلی بهش زحمت بدیم البته بگم که خیلییییییییییییی خاله مهربونی هست اسمش خاله فرزانه است. بعد از این که فهمیدم هستی به فعالیت خودم ادامه دادم سر کارم را می رفتم فرزانه جون هم بهم گفت الان نمیخواد بروی دکتر چون هنوز قلب بچه تشکیل نشده و کاری برات نمی کنند. تا یک شب که با درد شدید زیر شکم از خواب بیدار شدم به قدری درد داشتم که بی اراده جیغ میکشیدم بعد از 20دقیقه در حالی که آماده میشدیم با بابا بریم بیم...
17 دی 1393